تبليغاتX
only 4 u - داداشی

سلام دوستان.امیدوارم حالتون خوب باشه.توی این پست داستان معروف " داداشی " رو گذاشتم.می دونم که خیلی هاتون داستانشو خوندین. ولی من این دفعه گذاشتمش تا بدونم نظر شما درباره ی این داستان چیه؟؟؟

                     

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.

به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به اين مساله نمی کرد.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت :"متشکرم " و گونه من رو بوسيد.
می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمي خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم... علتش رو نمی دونم.
تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت ديدن فيلم و خوردن ۳ بسته چيپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " و گونه من رو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نميخوام فقط " داداشي " باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم ….. علتش رو نميدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت :" قرارم بهم خورده، اون نميخواد با من بياد."

من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم، به من گفت :" متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط " داداشي " باشم . من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم... علتش رو نميدونم.
يه روز گذشت، سپس يک هفته، يک سال… قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم، روز فارغ التحصيلي فرا رسيد. من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اينو ميدونستم، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترين داداشی دنيا هستی، متشکرم و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط " داداشی " باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم... علتش رو نميدونم.
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی کليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت:" تو اومدی؟ متشکرم."
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط " داداشی " باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم... علتش رو نميدونم.
سالهای خيلی زيادی گذشت. به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود:
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما... من خجالتی ام … نمی دونم… هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم دارم. ای کاش اين کار رو کرده بودم... ."
 با خودم فکر می کردم و گريه.
 

                          



نظرات قشنگ شما:


 کريما!
اي خداي روشنايي ها و سرچشمه ي زيبايي ها، وجود تاريک مارا به آفتاب لطف و کرم خويش آراسته گردان و نداي دل هايمان، اشارت چشمانمان، آهنگ کلاممان و تکاپوي جانمان را آنگونه که شايستگي بندگي توست هدايت فرما و از مرداب گناه برهان و چنان کن که تنها براي خشنودي تو گام برداريم.

مادرم‌ من‌ تورا مي‌جويم‌
در پس‌ شاخه‌ سرخ‌
پشت‌ زيبايي‌ باران‌ حضور
ته‌ آن‌ كوچه‌ باريك‌ دلم‌، مادرم‌!
پي‌ تو مي‌گردم‌
پي‌ احساس‌ لطيف‌ عشقت‌
ليك‌ چشمان‌ من‌ اكنون‌ گويي‌ قفل‌ دروازه‌ اين‌قلبم‌ را به‌ نگاه‌ گرمت‌ ناگهان‌ باز مي‌نمايم‌
مادرم‌ پي‌ تو مي‌گردم‌
پي‌ نجواي‌ خدا
پشت‌ آن‌ سرو بلند
پشت‌ آن‌ آبي‌ درياي‌ خدا
من‌ تورا مي‌جويم‌
سوي‌ پرهان‌ خيال‌
روي‌ تنهايي‌ خورشيد غريب‌
همه‌ جا در پي‌ تو به‌ دور از ترديد
پي‌ تو مي‌گردم‌ و خوشا آن‌ لحظه‌هاي‌ ناب‌ كه‌تا ابد بر قلبم‌، بروجودم‌ و جانم‌ رد پاي‌ مهرت‌جريان‌ يابد.

دوست عزیزم
دادا جان.
----------

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظاربه حوالي بي كسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا كن و وارد كوچه پس كوچه هاي تنهايي شو! كلبه غريبي ام را پيدا كن كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام! در كلبه را باز كن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را كنار بزن! مرا مي يابي.
غمگين بود
همه هستي من آينه تاريكيست
كه تو را در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن هاو رستن هاي ابدي خواهدبرد
من در اين آيه تراآه كشيدم آه
من در ايه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد.

دوست عزیزم
پریسا خانم.
----------

ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد
در گلستان بوی گل بسیار بوییدم ولی
از هزاران گل گلی چون تو نصیبم نشد.

مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد.

دوست عزیزم آقا
امین.
----------

حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن...

دوست عزیزم
محمد آقا.


سلام عرض کردم دوستان.امیدوارم حالتون خوب باشه.بابت نظرات قشنگتون هم خیلی ممنونم.امیدوارم تو این نظر جواب سوال بالا رو بدید.
خیلی خیلی دوستتون دارم...مواظب خودتون باشید...
محتاج دعا...یا حق«عاطی».




لينك ثابت خط خطی شده در یکشنبه 1386/04/24ساعت 23:25 توسط .:. raha .:.