تبليغاتX
only 4 u - بی وفایی

شب بودشمع بود و من بودم و تنهایی
شب رفت شمع سوخت من ماندم و تنهایی
نميدانم چرا رفتی
نميدانم چرا !!! شايد خطا کردم
و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نميدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟
!
ولی رفتی ...
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
ميدانم تو نام مرا از ياد خواهی برد
هنوز آشفته چشمان زيبای توام ... برگرد
!
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
:
تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
...
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر
نميدانم چرا
!!!
شايد به رسم عادت" پروانگی مان "
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
دلت چه جوری اومد
زدی خیلی ساده

تنهاش گذاشتی رفتی
دل به کسی نداده
هیچ از خودت می پرسی
عاقبتم چی میشه
نه مردم و نه زنده
زنده به گور هميشه



خیلی سخته واسه یکی وفا کنی اما جوابتو با خیانت بده اما...جای دوری نمیره خدا هیچ بدی را بی جواب نمیزاره



بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست. غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

                                                    

چشمانم
يه روز يه دختر نابينا بود که با يه پسر دوست شد.

دختره هر روز به پسره مي گفت که اگر من دو تا چشم داشتم، براي هميشه با تو مي موندم.
يه روز يکي پيدا شد که دو تا چشماش رو به دختره داد.
دخترک وقتي تونست ببينه دلش مي خواست دوستش رو زودتر ببينه.
وقتي چشماش به پسره افتاد، ديد اون هم مثل خودش نابيناست.
اما دخترک به پسره گفت:
من چشم دارم و مي بينم و نمي تونم با تو باشم.
پسرک وقتي داشت مي رفت اشک مي ريخت و فقط گفت:
عزيزم مواظب چشم هاي من باش..


نظرات قشنگ شما:

عشق تو به تار و پود جانم بسته است

بی روی تو درهای جهانم بسته است

از دست تو خواهم كه برآرم فرياد

در پيش نگاه تو زبانم بسته است


دوست عزیزم آقا
امین .
----------

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند
.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت
.

آنچنان بي ريا بودي تو

که وهم سرد و خشکيده ترديد

به غريو آشناي سلامت

در من مجال پاي سفت کردن

از دست نهاد

آشناي من، اي رفيق، اي همدرد

نطفه ي کدام عشق در تو مي شکفد

که اينگونه بر مصلوب عشق

دلبسته مانده اي؟

تو در طراوت يک آهنگ

در حقيقت يک راه

و در حضور ساده و هميشه ي

رفيقان در بند و خفتگان در خاک

چنان سبز شدي

که مرا خيال عدن

با خود برد،

و نياز دردمند تو بر دامن سپيد آزادي
-
رسول عشق و مادر آگاهي
-
آنچنان ملتمسانه

به چنگ صبور دستهات در پيچيد

که نياز خواهش مرا

جاودانه کرد
.
همنواي من، اي رفيق ، اي همزاد

طاقت لبان آهنگين تو از کيست

که ين چنين

بر سرود جاودانه ي عشق

دلبسته مانده اي؟

دوست عزیزم دادا جان.
----------

زندگي آنقدر كوتاه است كه حتي فرصت افسوس خوردن هم باقي نمي گذارد
.

دوست عزیزم
عاطفه خانم.



 سلام خدمت شما دوستای گلم.امیدوارم حالتون خوب باشه و از این پست هم لذت برده باشید.
منتظر نظرای قشنگتون هستم
.
خیلی خیلی دوستتون دارم...مواظب خودتون باشید
...
محتاج دعا...یا حق...«عاطی
»




لينك ثابت خط خطی شده در جمعه 1386/04/15ساعت 22:40 توسط .:. raha .:.