تبليغاتX
only 4 u - روز مادر مبارک...

         

مادر

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:" می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی، چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد:"از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد."
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
"اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و. واز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند."
 خداوند لبخند زد:" فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود."
 کودک ادامه داد:" من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند، وقتی زبان آنها را نمیدانم ؟"
 خداوند او را نوازش کرد و گفت:" فرشته تو زیباترین و شیرینترین کلمه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."
 کودک با ناراحتی گفت:" وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟"
 خداوند برای این سوال هم پاسخ داشت.
" فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی."
 کودک سرش را برگرداند و پرسید:" شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟"
 " فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود." کودک با نگرانی ادامه داد:
"اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود."
 خداوند لبخند زد و گفت:" فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود."
 در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز کند او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:" خدایا باید حالا بروم،  لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید."
 خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:" نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی..."




گلی برای مادر

روزی مردی به یک گل فروشی رفت تا برای مادرش که در شهر دیگری زندگی می کرد یک سبد گل بخرد و برای روز مادر برای او به در خانه اش بفرستد.
قبل از آنکه وارد مغازه گل فروشی شود چشمش به یک دختر کوچک افتاد که گوشه ای ایستاده بود و گریه می کرد.مرد از او پرسید چه اتفاقی افتاده است و دختر جواب داد که می خواهد برای مادرش یک شاخه گل رز بخرد، اما پولش کم است.
مرد لبخندی زد و به دختر گفت با من بیا تا برایت آن گل را بخرم.او یک شاخه گل برای دختر بچه خرید و یک سبد گل هم برای مادر خود سفارش داد تا به خانه اش ببرند. وقتی آنجا را ترک کردند، مرد به دختر گفت بیا تا تو را به مقصد برسانم و دختر لبخند زد و قبول کرد.دختر مرد را به سمت قبرستان راهنمایی کرد و همان جا پیاده شد. مرد با تعجب به دختر نگاه کرد. او یکراست به سمت یک قبر رفت و گل را روی خاک تازه کنده شده قرار داد.مرد یک نفس عمیق کشید و به سمت گل فروشی رفت و از سفارش خود منصرف و یک سبد گل خرید و راهی خانه مادرش شد.


نظرات قشنگ شما:


اي‌ خداوند! به‌ علماي‌ ما مسئوليت،
و به‌ عوام‌ ما علم‌، و به‌ مؤمنان‌ ما روشنايي،
و به‌ روشنفكران‌ ما ايمان،‌ و به‌ متعصبين‌ ما فهم،
و به‌ فهميدگان‌ ما تعصب،‌ و به‌ زنان‌ ما شعور، و به‌ مردان‌ ما شرف‌،
و به‌ پيروان‌ ما آگاهي‌، و به‌ جوانان‌ ما اصالت،
و به‌ اساتيد ما عقيده،‌ و به‌ دانشجويان‌ ما نيز عقيده،
و به‌ خفتگان‌ ما بيداري‌، و به‌ دينداران‌ ما دين،
و به‌ نويسندگان‌ ما تعهد، و به‌ هنرمندان‌ ما درد، و به‌ شاعران‌ ما شعور،
و به‌ محققان‌ ما هدف،‌ و به‌ نوميدان‌ ما اميد، و به‌ ضعيفان‌ ما نيرو،
و به‌ محافظه‌كاران‌ ما گستاخي، و به‌ نشستگان‌ ما قيام،
و به‌ راكدان‌ ما تكان،‌ و به‌ مردگان‌ ما حيات،‌ و به‌ كوران‌ ما نگاه،
و به‌ خاموشان‌ ما فرياد، و به‌ مسلمانان‌ ما قرآن‌،
و به‌ شيعيان‌ ما علي،‌ و به‌ فرقه‌هاي ما وحدت،
و به‌ حسودان‌ ما شفا، و به‌ خودبينان‌ ما انصاف،
و به‌ فحاشان‌ ما ادب،‌ و به‌ مجاهدان‌ ما صبر، و به‌ مردم‌ ما خودآگاهي،
و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصميم، و استعداد فداكاري،‌ و شايستگي نجات‌ و عزت‌ ببخش!

دوست گلم
دادا جان.
----------

وقت آمدنت است ، بیا که دیگر ستاره ای در آسمان نیست که نشمرده باشم
گلی نیست که برایت نچیده باشم
و حتی یک قطره اشک هم در چشمانم نیست که برایت نریخته باشم....

دوست گلم
مهدی جان.
----------

چون است که ما خدای نشناسیم
و ازانکه شناسیم از او نهراسیم
هم مشرک و هم خداشناس . از آن روز
بازیچه دست هر خدا نشناسیم

دوست عزیزم 
برنای دل پیر .
----------

کاش کسي تو دلمون پا نميذاشت... کاش اگه پا ميذاشت دلمون رو تنها نميذاشت...
کاش اگه تنها ميذاشت رد پاش رو روي دلمون جا نميذاشت...

دوست عزیزم آقا
 امین .


سلام خدمت دوستان عزیز خودم.امیدوارم حالتون خوب باشه.ولادت حضرت زهرا(س) و روز مادر رو به همه ی مادران عزیز،به خصوص مامان گل خودم تبریک میگم.
ایشالله همیشه سایشون بالا سر ما باشه.
میرم سراغ نظرات قشنگتون.دستتون درد نکنه که به یاد من بودن و باز هم به این وبلاگ سر زدین.درباره ی قالب وبلاگ هم دوباره از امین عزیز تشکر میکنم.لطف کردن این کارو برای من انجام دادن.

آقا مهدی توی نظرات درخواست کرده بودند، اگر تونستم مطلبی درباره ی بی وفایی بنویسم.باید از ایشون معذرت خواهی کنم که تو این پست نتونستم به درخواستشون جواب بدم. چون این پست رو به مادران عزیز اختصاص داده بودم.
ولی ایشالله در پست بعدی حتما این کارو می کنم.
خیلی دوستتون دارم... مواظب خودتون باشید...
قربون همتون...یا حق ... « عاطی»




لينك ثابت خط خطی شده در یکشنبه 1386/04/10ساعت 21:28 توسط .:. raha .:.