تبليغاتX
only 4 u - به خاطر یه دوست...

به دنبال فلک

روزی روزگاری مرد بسیار بدبخت و فلک زده ای زندگی می کرد. به هر دردی زده بود،فایده نکرده بود. روزی با خودش گفت:" این جوری که نمی شود.دست روی دست بگذارم و بنشینم. باید بروم فلک رو پیدا کنم و از آن بپرسم که سرنوشت من چیست؟ برای خودم، چاره ای بیندیشم ." بلند شد و به راه افتاد. رفت و رفت تا به یک گرگ رسید. گرگ جلویش را گرفت و گفت:" آدمیزاد، کجا میروی؟"
مرد گفت:" میروم فلک را پیدا کنم." گرگ گفت:" تو را به خدا، اگر پیدایش کردی به او بگو :گرگ سلام رساند و گفت همیشه سرم درد می کند. دوایش چیست؟"
مرد گفت:"باشد" و به راه افتاد.باز رفت و رفت،تا رسید به شهری که پادشاه آن جا در جنگ شکست خورده بود و داشت فرار می کرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت:" آهای مرد کجا می روی؟"
مرد گفت:"قربان، میروم فلک را پیدا کنم و سرنوشتم را عوض کنم."
پادشاه گفت:"حالا که تو این راه را می روی، از قول من هم به او بگو برای چه من در تمام جنگ ها شکست میخورم؟ تا حالا یک دفعه دشمنم را شکست نداده ام."
مرد به راه افتاد و رفت. کمی که رفت به کنار دریا رسید.دید که نه کشتی ای هست و نه راهی.حیران و سرگردان مانده بود که چه کار کند و چه کار نکند،که ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب درآورد و گفت:"کجا میروی، آدمیزاد؟"
مرد گفت:"کارم زار شده است، میروم فلک را پیدا کنم. اما مثل اینکه دیگر نمیتوانم جلوتر بروم. قایق ندارم." ماهی گنده گفت:"من تو را میبرم به آن طرف دریا.به شرط آن که وقتی فلک را پیدا کردی از او بپرس که چرا همیشه بینی من می خارد؟"
مرد قبول کرد. ماهی گنده او را کول کرد و به آن طرف دریا برد. مرد به راه افتاد. آخر سر به جایی رسید،مردی را دید پاچه های شلوارش را بالا زده و بیلی روی کولش گذاشته و باغش را آب می دهد. توی باغ هزاران کرت بود، بزرگ و کوچک . خاک خیلی از کرت ها از بی آبی ترک برداشته بود. اما یک چندتایی هم بود که آب توی آن ها لب پر میزد و باغبان باز آب توی آنها ول میکرد.
باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید:"کجا میروی؟"

مرد گفت:" میروم فلک را پیدا کنم..."
باغبان گفت:"چه می خواهی به او بگویی؟"
مرد گفت:"اگر پیدایش کنم می دانم به او چه بگویم.هزارتا فحشش میدهم."
باغبان گفت:"حرفت را بزن. فلک منم."
مرد گفت:"اول بگو ببینم این کرت ها چیست؟"

باغبان گفت:"این ها برای آدم های روی زمین است."
مرد پرسید:"مال من کو؟"
باغبان کرت کوچک و تشنه ای را نشان داد که از شدت عطش تزک برداشته بود. مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلک فاپید و سر آب را به کرت خودش برگرداند.حسابی که سیراب شد،گفت:"خوب،اینش درست شد. حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی گنده همیشه می خارد؟"
فلک گفت:"در بینی او یک تکه لعل گیر کرده و مانده. اگر با مشت روی سرش بزنند، لعل می افتد و حال ماهی جا می آید."
مرد گفت:"پادشاه فلان شهر چرا همیشه شکست میخورد و تا حالا اصلا دشمنی را شکست نداده؟"

فلک جواب داد:"آن پادشاه زن است، خود را به شکل مردها درآورده. اگر نمی خواهد شکست بخورد باید شوهر کند."
مرد گفت:"خیلی خوب. آن گرگی که همیشه سرش درد میکند دوایش چیست؟"

فلک جوب داد:"اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد، سرش دیگر درد نمب گیرد."
مرد شادان و خندان از فلک جدا شد و برگشت. کنار دریا ماهی گنده منتظرش بود. تا مرد را دید پرسید:"پیدایش کردی؟"

مرد گفت:"آره. اول مرا ببر آن طرف دریا بعد به تو می گویم."ماهی گنده مرد را به آن طرف دریا برد.
 مرد گفت:"در بینی تو یک لعل گیر کرده و مانده است.باید یکی با مشت بر سرت بزند تا لعل بیفتد و خلاص بشوی."
ماهی گنده گفت:"پس بیا خودت بزن، لعل را بردار."
مرد گفت:"من دیگر به این چیزها احتیاج ندارم. کرت خود را پر آب کرده ام." هر چی ماهی بیچاره التماس کرد، به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد که به او رسید و قضیه را تعریف کرد، به او گفت:"حالا که تو راز مرا دانستی، بیا و بدون این که کسی بفهمد مرا بگیر و بنشین به جای من پادشاهی کن."

مرد قبول نکرد. گفت:"نه،من پادشاهی را می خواهم چه کار؟ کرت خود را پر آب کرده ام." هر قدر دختر خواهش و التماس کرد مرد قبول نکرد. آمد و آمد تا به گرگ رسید.گرگ گفت:" آدمیزاد، انگاری سر حالی!
پیدایش کردی؟"
مرد گفت:" آره. دوای سر درد تو، مغز سر یک آدم احمق است."
گرگ گفت:"خوب. سر راه چه اتفاقی برایت افتاد؟"

مرد از سیر تا پیاز سرگذشتش را برای گرگ تعریف کرد که چطور لعل ماهی گنده و پادشاهی را قبول نکرده است، چون کرت خودش را پر آب کرده و دیگر احتیاجی به آن چیزها ندارد.
گرگ ناگهان پرید و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت:"از تو احمق تر کجا میتوانم گیر بیاورم؟؟؟ "


رنگ مهم نیست

 بادکنک فروشی در یک پارک مشغول فروختن بادکنک هایش بود.بادکنکها به همه رنگ بودند.قرمز،زرد،آبی،سبز،... .هر بار که فروشش کم می شد،یک بادکنک پر از گاز هلیوم رها می کرد و بچه ها با دیدن بادکنک در حال پرواز به طرف او می دویدند و از او بادکنک می خریدند.بدین ترتیب فروشش خوب می شد.او هر روز همین کار را تکرار می کرد.یک روز متوجه شد پسر کوچکی پایین کت او را می کشد.پسر از او پرسید:"اگر یک بادکنک سیاه را در هوا رها کنی،پرواز می کند؟"
مرد کمی فکر کرد و در جواب پس گفت:"پسرم،رنگ بادکنک مهم نیست،مهم آن چیزی است که در درون بادکنک است و باعث بالا رفتن بادکنک می شود."


                                                    

                                                    


یک حرکت ساده

 پسر بچه ای مسئول فروش مجله از طرف مدرسه شده بود.او به در خانه ی همسایه ها می رفت و به آنها مجله می فروخت.یک روز نوبت یکی از همسایه ها شد که پیرمردی بدخلق و خانه نشین بود.او به ندرت از خانه بیرون می آمد و با هیچ کس سلام و احوال پرسی نمی کرد.بچه های محل از او می ترسیدند و همه ی مادرها و پدرها نیز فرزندانشان را از پیرمرد برحذر داشته بودند.اما پسربچه به در خانه ی پیرمرد رفت.می ترسید،ولی در زد.پیرمرد در را گشود و به پسرک فقط نگاه کرد.
پسر بچه سلام کرد و گفت:« من مجله می فروشم.شما نمی خواهید؟» پیر مرد گفت:"نه،لازم ندارم." و تا آمد در را ببندد،پسر به داخل خانه نگاهی انداخت و یک عالم مجسمه ریز و درشت از انواع سگ ها را دید و گفت:« شما سگ دوست دارید؟
»
پیرمرد گفت:" آره،خیلی.من تنهام،کسی را ندارم.فقط یک کلکسیون از مجسمه سگ ها را جمع آوری می کنم." سپس پیرمرد در را بست و پسر بچه پشت در ماند.او خیلی غمگین شد.نه برای آنکه پیرمرد مجله ای از او نخرید،بلکه بخاطر اینکه پیرمرد خیلی تنها و بی کس بود.پسر وقتی به خانه رسید،یادش آمد که یک مجسمه ی کوچک از یک سگ دارد.آن را برداشت و دوان دوان به سمت خانهی پیرمرد رفت و در زد.پیرمرد در را گشود و گفت:" ای بابا،گفتم که،مجله نمی خوام!"
پسر مجسمه را به طرف پیرمرد گرفت و گفت:«این یک هدیه است.برای شما آورده ام.» پیرمرد شوکه شد.مجسمه را گرفت و لبخند زد و گفت:"ممنونم.تو خیلی مهربانی." و از آن پس پیرمرد دیگر بدخلق و نامهربان نبود.او با همه ی پسر بچه های محل دوست و با همسایه ها مهربان شد و پسر بچه هر روز به او سر می زد و پیرمرد را از تنهایی در می آورد
.
پسر بچه با یک حرکت ساده،زندگی پیرمرد را تغییر داد.


شما دوستان عزیز ...

بهاررا باورکن
باز كن پنجرهها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است ...
تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دل تنگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن....
-----
شگفتا ! نخستين شب فروردين
بزاد از پسين روز اسفندماه
حريق شفق ، قفس سال را
ز نو ،‌ زاد در خرمن شامگاه
ازين شب که بوي زمستان در اوست
نيايد بهاران نو ، باورم
الا اي درختان تاريک شب
من از روح باران پريشانترم
شما لرزه هاي تن خويش را
فرو مي تکانيد در هم هنوز
من اما ، ز سوز زمستان دل
نيفشرده ام ديده بر هم هنوز
الا اي درختان تاريک شب
شما در نخستين دم کائنات
زمين را به زير قدم داشتيد
زميني چو پايان شرطنج ، مات
شما چون سپاهي به هنگام فتح
به هر گام ، بيرق برافراشتيد
ولي چون به گوش آمد آواي ايست
همه ، پاي خود در زمين کاشتيد
چو در پيش تقدير زانو زديد
شما را جهان دست ياري گرفت
شما چاره را در سکون يافتيد
مرا دل ، ره بيقراري گرفت
شما را سکون گر دل آسوده کرد
مرا بي قراري ، مرادي نداد
زمين چون مرا مست خورشيد ديد
به نامردي ام بند برپا نهاد
هم کنون شما در پسين روز سال
من اندر نخستين شب فروردين
درختيم ،‌ اما ، يکي بي بهار
يکي ، گل برآورده از آستين
بگوييد تا صبح ارديبهشت
برايد ز آفاق تاريک من
مگر برکشد غنچه ي آفتاب
سر از شاخساران باريک من .

دوست عزیزم
دادا جان...
----------

از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند: اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي،
چي مي نويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد !!!!!!
-----
ماهي شده بود باورش توراگه بندازن سرش
مي شه عروس ماهي ها شاه ماهي مي شه همسرش
ماهي باورش نبود تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهيگير مي شه نگاه آخرش
شوق مي آمد ، دست در گردن حس مي انداخت .
فكر ، بازي مي كرد
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد ، يك چنار پر سار .
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود .
يك بغل آزادي بود .
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود .
-----
كاش توي قصه هاي شب برق ستاره كم نبود
تو قصه ي جن و پري دلهره دم به دم نبود

دوست گلم
پریسا خانم...
----------

با هر بهار هزاران غنچه شکوفا می گردد
هزاران شاخسار سبز پوش می شوند
با هر بهار . نسیمی می آید
که به جان حیاتی دو باره می بخشد
صبایی که شمیمش مشام- آدمیت را در خود فرو می کشد
با هر بهار . تو می آیی
تویی که همیشه از یادت بهاریم...

دوست عزیزم
رهگذر ...


واقعا دستتون درد نکنه.خیلی خیلی خیلی زیبا بودن.
راستی!!!...فکر نکنم بتونم تا یکی دو ماه دیگه آپ کنم.
ولی امیدوارم تو این مدت شما منو فراموش نکنین.منتظر نظرات قشنگتون هستم.
همتونو دوست دارم...یا حق«عاطی»




لينك ثابت خط خطی شده در جمعه 1386/01/17ساعت 21:35 توسط .:. raha .:.