صفحه اول
ارتباط با من
صندوقچه
افزودن به علاقمنديها
بلاگفا.كام
ليــنـك RSS
همــراز؛ طـراح قـالـب
قـالبهاي رايـگان و زيـبا به دنبال فلک
رنگ مهم نیست
مرد کمی فکر کرد و در جواب پس گفت:"پسرم،رنگ بادکنک مهم نیست،مهم آن چیزی است که در درون بادکنک است و باعث بالا رفتن بادکنک می شود."

یک حرکت ساده
پسر بچه سلام کرد و گفت:« من مجله می فروشم.شما نمی خواهید؟» پیر مرد گفت:"نه،لازم ندارم." و تا آمد در را ببندد،پسر به داخل خانه نگاهی انداخت و یک عالم مجسمه ریز و درشت از انواع سگ ها را دید و گفت:« شما سگ دوست دارید؟»
پیرمرد گفت:" آره،خیلی.من تنهام،کسی را ندارم.فقط یک کلکسیون از مجسمه سگ ها را جمع آوری می کنم." سپس پیرمرد در را بست و پسر بچه پشت در ماند.او خیلی غمگین شد.نه برای آنکه پیرمرد مجله ای از او نخرید،بلکه بخاطر اینکه پیرمرد خیلی تنها و بی کس بود.پسر وقتی به خانه رسید،یادش آمد که یک مجسمه ی کوچک از یک سگ دارد.آن را برداشت و دوان دوان به سمت خانهی پیرمرد رفت و در زد.پیرمرد در را گشود و گفت:" ای بابا،گفتم که،مجله نمی خوام!"
پسر مجسمه را به طرف پیرمرد گرفت و گفت:«این یک هدیه است.برای شما آورده ام.» پیرمرد شوکه شد.مجسمه را گرفت و لبخند زد و گفت:"ممنونم.تو خیلی مهربانی." و از آن پس پیرمرد دیگر بدخلق و نامهربان نبود.او با همه ی پسر بچه های محل دوست و با همسایه ها مهربان شد و پسر بچه هر روز به او سر می زد و پیرمرد را از تنهایی در می آورد.
پسر بچه با یک حرکت ساده،زندگی پیرمرد را تغییر داد.
شما دوستان عزیز
...
بهاررا باورکن
باز كن پنجرهها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است ...
تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دل تنگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن....
-----
شگفتا ! نخستين شب فروردين
بزاد از پسين روز اسفندماه
حريق شفق ، قفس سال را
ز نو ، زاد در خرمن شامگاه
ازين شب که بوي زمستان در اوست
نيايد بهاران نو ، باورم
الا اي درختان تاريک شب
من از روح باران پريشانترم
شما لرزه هاي تن خويش را
فرو مي تکانيد در هم هنوز
من اما ، ز سوز زمستان دل
نيفشرده ام ديده بر هم هنوز
الا اي درختان تاريک شب
شما در نخستين دم کائنات
زمين را به زير قدم داشتيد
زميني چو پايان شرطنج ، مات
شما چون سپاهي به هنگام فتح
به هر گام ، بيرق برافراشتيد
ولي چون به گوش آمد آواي ايست
همه ، پاي خود در زمين کاشتيد
چو در پيش تقدير زانو زديد
شما را جهان دست ياري گرفت
شما چاره را در سکون يافتيد
مرا دل ، ره بيقراري گرفت
شما را سکون گر دل آسوده کرد
مرا بي قراري ، مرادي نداد
زمين چون مرا مست خورشيد ديد
به نامردي ام بند برپا نهاد
هم کنون شما در پسين روز سال
من اندر نخستين شب فروردين
درختيم ، اما ، يکي بي بهار
يکي ، گل برآورده از آستين
بگوييد تا صبح ارديبهشت
برايد ز آفاق تاريک من
مگر برکشد غنچه ي آفتاب
سر از شاخساران باريک من .
دوست عزیزم دادا جان...
----------
از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند: اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي،
چي مي نويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد !!!!!!
-----
ماهي شده بود باورش توراگه بندازن سرش
مي شه عروس ماهي ها شاه ماهي مي شه همسرش
ماهي باورش نبود تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهيگير مي شه نگاه آخرش![]()
شوق مي آمد ، دست در گردن حس مي انداخت .
فكر ، بازي مي كرد
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد ، يك چنار پر سار .
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود .
يك بغل آزادي بود .
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود .![]()
-----
كاش توي قصه هاي شب برق ستاره كم نبود
تو قصه ي جن و پري دلهره دم به دم نبود![]()
دوست گلم پریسا خانم...
----------
با هر بهار هزاران غنچه شکوفا می گردد
هزاران شاخسار سبز پوش می شوند
با هر بهار . نسیمی می آید
که به جان حیاتی دو باره می بخشد
صبایی که شمیمش مشام- آدمیت را در خود فرو می کشد
با هر بهار . تو می آیی
تویی که همیشه از یادت بهاریم...![]()
دوست عزیزم رهگذر ...
واقعا دستتون درد نکنه.خیلی خیلی خیلی زیبا بودن.![]()
راستی!!!...فکر نکنم بتونم تا یکی دو ماه دیگه آپ کنم
.
ولی امیدوارم تو این مدت شما منو فراموش نکنین
.منتظر نظرات قشنگتون هستم.
همتونو دوست دارم...یا حق«عاطی»![]()
![]()
![]()
