تبليغاتX
only 4 u

<*< ولادت با سعادت حضرت علی (ع) و روز پدر بر تمام شیعیان جهان مبارک باد>*>

روز پدر مبارک

پدر روزت مبارک

پدر مرد نمونه پدر آقای خونه

پدر معنای عشقه٬پدر هنوز جوونه

پدر پاهای خستت٬پدر دل شکستت

پدر دستای پاک و بی ریا و پینه بستت

چه سختی هایی دیدی٬به اینجا تا رسیدی

واسه خوشبختی ما٬ بگو چیا کشیدی؟

پدر خودت امیدی٬ پدر صبح سپیدی

چرا به من نگفتی ٬ چه سختی هایی دیدی

ااگه قابل بدونی٬ اینم چند شاخه میخک

همه روزا واسه تو ٬ پدر روزت مبارک!



Happy Father's Day

عید مولود علی را تا شه والا گرفت

عقل کل گفتا که کار دین حق بالا گرفت

ناصرالدین شاه کفر افکن که در ماه رجب

عید مولود علی عالی اعلی گرفت

عیسی از چارم فلک آمد به ایران ملک

بس که این عید همایون را خوش و زیبا گرفت

تا ملک مهر علی را در دل خود جای داد

مهر روشن دل و مهرش به دل ها جا گرفت





نظرات قشنگ شما :

عشق چیست؟
از دریا پرسیدن عشق چیست؟گفت:خشکیدن...
از گل پرسیدن عشق چیست؟گفت:پرپر شدن...
از زمین پرسیدن عشق چیست؟گفت:لرزیدن...
از آسمون پرسیدن عشق چیست؟گفت:باریدن...
از انسان پرسیدن عشق چیست؟ناگهان از درونش گفت:جدایی...
ولی اگر از من بپرسند عشق چیست؟ میگویم:تنهایی.

دوست عزیزم
امین آقا.


سلام دوستان عزیز.ولادت با سعادت امام علی (ع) و روز پدر رو به همه ی شما به خصوص بابای گل خودم تبریک میگم.انشاالله همیشه سایشون بالای سرمون باشه.
ممنون از نظرات قشنگتون...دوستتون دارم...
مراقب خودتون باشید...محتاج دعا...
....یا حق...«عاطی»





لينك ثابت خط خطی شده در جمعه 1386/04/29ساعت 17:37 توسط .:. raha .:.


سلام دوستان.امیدوارم حالتون خوب باشه.توی این پست داستان معروف " داداشی " رو گذاشتم.می دونم که خیلی هاتون داستانشو خوندین. ولی من این دفعه گذاشتمش تا بدونم نظر شما درباره ی این داستان چیه؟؟؟

                     

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.

به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به اين مساله نمی کرد.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت :"متشکرم " و گونه من رو بوسيد.
می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمي خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم... علتش رو نمی دونم.
تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت ديدن فيلم و خوردن ۳ بسته چيپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " و گونه من رو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نميخوام فقط " داداشي " باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم ….. علتش رو نميدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت :" قرارم بهم خورده، اون نميخواد با من بياد."

من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم، به من گفت :" متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط " داداشي " باشم . من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم... علتش رو نميدونم.
يه روز گذشت، سپس يک هفته، يک سال… قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم، روز فارغ التحصيلي فرا رسيد. من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اينو ميدونستم، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترين داداشی دنيا هستی، متشکرم و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط " داداشی " باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم... علتش رو نميدونم.
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی کليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت:" تو اومدی؟ متشکرم."
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط " داداشی " باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم... علتش رو نميدونم.
سالهای خيلی زيادی گذشت. به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود:
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما... من خجالتی ام … نمی دونم… هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم دارم. ای کاش اين کار رو کرده بودم... ."
 با خودم فکر می کردم و گريه.
 

                          



نظرات قشنگ شما:


 کريما!
اي خداي روشنايي ها و سرچشمه ي زيبايي ها، وجود تاريک مارا به آفتاب لطف و کرم خويش آراسته گردان و نداي دل هايمان، اشارت چشمانمان، آهنگ کلاممان و تکاپوي جانمان را آنگونه که شايستگي بندگي توست هدايت فرما و از مرداب گناه برهان و چنان کن که تنها براي خشنودي تو گام برداريم.

مادرم‌ من‌ تورا مي‌جويم‌
در پس‌ شاخه‌ سرخ‌
پشت‌ زيبايي‌ باران‌ حضور
ته‌ آن‌ كوچه‌ باريك‌ دلم‌، مادرم‌!
پي‌ تو مي‌گردم‌
پي‌ احساس‌ لطيف‌ عشقت‌
ليك‌ چشمان‌ من‌ اكنون‌ گويي‌ قفل‌ دروازه‌ اين‌قلبم‌ را به‌ نگاه‌ گرمت‌ ناگهان‌ باز مي‌نمايم‌
مادرم‌ پي‌ تو مي‌گردم‌
پي‌ نجواي‌ خدا
پشت‌ آن‌ سرو بلند
پشت‌ آن‌ آبي‌ درياي‌ خدا
من‌ تورا مي‌جويم‌
سوي‌ پرهان‌ خيال‌
روي‌ تنهايي‌ خورشيد غريب‌
همه‌ جا در پي‌ تو به‌ دور از ترديد
پي‌ تو مي‌گردم‌ و خوشا آن‌ لحظه‌هاي‌ ناب‌ كه‌تا ابد بر قلبم‌، بروجودم‌ و جانم‌ رد پاي‌ مهرت‌جريان‌ يابد.

دوست عزیزم
دادا جان.
----------

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظاربه حوالي بي كسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا كن و وارد كوچه پس كوچه هاي تنهايي شو! كلبه غريبي ام را پيدا كن كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام! در كلبه را باز كن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را كنار بزن! مرا مي يابي.
غمگين بود
همه هستي من آينه تاريكيست
كه تو را در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن هاو رستن هاي ابدي خواهدبرد
من در اين آيه تراآه كشيدم آه
من در ايه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد.

دوست عزیزم
پریسا خانم.
----------

ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد
در گلستان بوی گل بسیار بوییدم ولی
از هزاران گل گلی چون تو نصیبم نشد.

مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد.

دوست عزیزم آقا
امین.
----------

حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن...

دوست عزیزم
محمد آقا.


سلام عرض کردم دوستان.امیدوارم حالتون خوب باشه.بابت نظرات قشنگتون هم خیلی ممنونم.امیدوارم تو این نظر جواب سوال بالا رو بدید.
خیلی خیلی دوستتون دارم...مواظب خودتون باشید...
محتاج دعا...یا حق«عاطی».




لينك ثابت خط خطی شده در یکشنبه 1386/04/24ساعت 23:25 توسط .:. raha .:.


شب بودشمع بود و من بودم و تنهایی
شب رفت شمع سوخت من ماندم و تنهایی
نميدانم چرا رفتی
نميدانم چرا !!! شايد خطا کردم
و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نميدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟
!
ولی رفتی ...
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
ميدانم تو نام مرا از ياد خواهی برد
هنوز آشفته چشمان زيبای توام ... برگرد
!
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
:
تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
...
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر
نميدانم چرا
!!!
شايد به رسم عادت" پروانگی مان "
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
دلت چه جوری اومد
زدی خیلی ساده

تنهاش گذاشتی رفتی
دل به کسی نداده
هیچ از خودت می پرسی
عاقبتم چی میشه
نه مردم و نه زنده
زنده به گور هميشه



خیلی سخته واسه یکی وفا کنی اما جوابتو با خیانت بده اما...جای دوری نمیره خدا هیچ بدی را بی جواب نمیزاره



بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست. غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

                                                    

چشمانم
يه روز يه دختر نابينا بود که با يه پسر دوست شد.

دختره هر روز به پسره مي گفت که اگر من دو تا چشم داشتم، براي هميشه با تو مي موندم.
يه روز يکي پيدا شد که دو تا چشماش رو به دختره داد.
دخترک وقتي تونست ببينه دلش مي خواست دوستش رو زودتر ببينه.
وقتي چشماش به پسره افتاد، ديد اون هم مثل خودش نابيناست.
اما دخترک به پسره گفت:
من چشم دارم و مي بينم و نمي تونم با تو باشم.
پسرک وقتي داشت مي رفت اشک مي ريخت و فقط گفت:
عزيزم مواظب چشم هاي من باش..


نظرات قشنگ شما:

عشق تو به تار و پود جانم بسته است

بی روی تو درهای جهانم بسته است

از دست تو خواهم كه برآرم فرياد

در پيش نگاه تو زبانم بسته است


دوست عزیزم آقا
امین .
----------

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند
.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت
.

آنچنان بي ريا بودي تو

که وهم سرد و خشکيده ترديد

به غريو آشناي سلامت

در من مجال پاي سفت کردن

از دست نهاد

آشناي من، اي رفيق، اي همدرد

نطفه ي کدام عشق در تو مي شکفد

که اينگونه بر مصلوب عشق

دلبسته مانده اي؟

تو در طراوت يک آهنگ

در حقيقت يک راه

و در حضور ساده و هميشه ي

رفيقان در بند و خفتگان در خاک

چنان سبز شدي

که مرا خيال عدن

با خود برد،

و نياز دردمند تو بر دامن سپيد آزادي
-
رسول عشق و مادر آگاهي
-
آنچنان ملتمسانه

به چنگ صبور دستهات در پيچيد

که نياز خواهش مرا

جاودانه کرد
.
همنواي من، اي رفيق ، اي همزاد

طاقت لبان آهنگين تو از کيست

که ين چنين

بر سرود جاودانه ي عشق

دلبسته مانده اي؟

دوست عزیزم دادا جان.
----------

زندگي آنقدر كوتاه است كه حتي فرصت افسوس خوردن هم باقي نمي گذارد
.

دوست عزیزم
عاطفه خانم.



 سلام خدمت شما دوستای گلم.امیدوارم حالتون خوب باشه و از این پست هم لذت برده باشید.
منتظر نظرای قشنگتون هستم
.
خیلی خیلی دوستتون دارم...مواظب خودتون باشید
...
محتاج دعا...یا حق...«عاطی
»




لينك ثابت خط خطی شده در جمعه 1386/04/15ساعت 22:40 توسط .:. raha .:.


         

مادر

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:" می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی، چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد:"از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد."
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
"اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و. واز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند."
 خداوند لبخند زد:" فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود."
 کودک ادامه داد:" من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند، وقتی زبان آنها را نمیدانم ؟"
 خداوند او را نوازش کرد و گفت:" فرشته تو زیباترین و شیرینترین کلمه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."
 کودک با ناراحتی گفت:" وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟"
 خداوند برای این سوال هم پاسخ داشت.
" فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی."
 کودک سرش را برگرداند و پرسید:" شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟"
 " فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود." کودک با نگرانی ادامه داد:
"اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود."
 خداوند لبخند زد و گفت:" فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود."
 در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز کند او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:" خدایا باید حالا بروم،  لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید."
 خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:" نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی..."




گلی برای مادر

روزی مردی به یک گل فروشی رفت تا برای مادرش که در شهر دیگری زندگی می کرد یک سبد گل بخرد و برای روز مادر برای او به در خانه اش بفرستد.
قبل از آنکه وارد مغازه گل فروشی شود چشمش به یک دختر کوچک افتاد که گوشه ای ایستاده بود و گریه می کرد.مرد از او پرسید چه اتفاقی افتاده است و دختر جواب داد که می خواهد برای مادرش یک شاخه گل رز بخرد، اما پولش کم است.
مرد لبخندی زد و به دختر گفت با من بیا تا برایت آن گل را بخرم.او یک شاخه گل برای دختر بچه خرید و یک سبد گل هم برای مادر خود سفارش داد تا به خانه اش ببرند. وقتی آنجا را ترک کردند، مرد به دختر گفت بیا تا تو را به مقصد برسانم و دختر لبخند زد و قبول کرد.دختر مرد را به سمت قبرستان راهنمایی کرد و همان جا پیاده شد. مرد با تعجب به دختر نگاه کرد. او یکراست به سمت یک قبر رفت و گل را روی خاک تازه کنده شده قرار داد.مرد یک نفس عمیق کشید و به سمت گل فروشی رفت و از سفارش خود منصرف و یک سبد گل خرید و راهی خانه مادرش شد.


نظرات قشنگ شما:


اي‌ خداوند! به‌ علماي‌ ما مسئوليت،
و به‌ عوام‌ ما علم‌، و به‌ مؤمنان‌ ما روشنايي،
و به‌ روشنفكران‌ ما ايمان،‌ و به‌ متعصبين‌ ما فهم،
و به‌ فهميدگان‌ ما تعصب،‌ و به‌ زنان‌ ما شعور، و به‌ مردان‌ ما شرف‌،
و به‌ پيروان‌ ما آگاهي‌، و به‌ جوانان‌ ما اصالت،
و به‌ اساتيد ما عقيده،‌ و به‌ دانشجويان‌ ما نيز عقيده،
و به‌ خفتگان‌ ما بيداري‌، و به‌ دينداران‌ ما دين،
و به‌ نويسندگان‌ ما تعهد، و به‌ هنرمندان‌ ما درد، و به‌ شاعران‌ ما شعور،
و به‌ محققان‌ ما هدف،‌ و به‌ نوميدان‌ ما اميد، و به‌ ضعيفان‌ ما نيرو،
و به‌ محافظه‌كاران‌ ما گستاخي، و به‌ نشستگان‌ ما قيام،
و به‌ راكدان‌ ما تكان،‌ و به‌ مردگان‌ ما حيات،‌ و به‌ كوران‌ ما نگاه،
و به‌ خاموشان‌ ما فرياد، و به‌ مسلمانان‌ ما قرآن‌،
و به‌ شيعيان‌ ما علي،‌ و به‌ فرقه‌هاي ما وحدت،
و به‌ حسودان‌ ما شفا، و به‌ خودبينان‌ ما انصاف،
و به‌ فحاشان‌ ما ادب،‌ و به‌ مجاهدان‌ ما صبر، و به‌ مردم‌ ما خودآگاهي،
و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصميم، و استعداد فداكاري،‌ و شايستگي نجات‌ و عزت‌ ببخش!

دوست گلم
دادا جان.
----------

وقت آمدنت است ، بیا که دیگر ستاره ای در آسمان نیست که نشمرده باشم
گلی نیست که برایت نچیده باشم
و حتی یک قطره اشک هم در چشمانم نیست که برایت نریخته باشم....

دوست گلم
مهدی جان.
----------

چون است که ما خدای نشناسیم
و ازانکه شناسیم از او نهراسیم
هم مشرک و هم خداشناس . از آن روز
بازیچه دست هر خدا نشناسیم

دوست عزیزم 
برنای دل پیر .
----------

کاش کسي تو دلمون پا نميذاشت... کاش اگه پا ميذاشت دلمون رو تنها نميذاشت...
کاش اگه تنها ميذاشت رد پاش رو روي دلمون جا نميذاشت...

دوست عزیزم آقا
 امین .


سلام خدمت دوستان عزیز خودم.امیدوارم حالتون خوب باشه.ولادت حضرت زهرا(س) و روز مادر رو به همه ی مادران عزیز،به خصوص مامان گل خودم تبریک میگم.
ایشالله همیشه سایشون بالا سر ما باشه.
میرم سراغ نظرات قشنگتون.دستتون درد نکنه که به یاد من بودن و باز هم به این وبلاگ سر زدین.درباره ی قالب وبلاگ هم دوباره از امین عزیز تشکر میکنم.لطف کردن این کارو برای من انجام دادن.

آقا مهدی توی نظرات درخواست کرده بودند، اگر تونستم مطلبی درباره ی بی وفایی بنویسم.باید از ایشون معذرت خواهی کنم که تو این پست نتونستم به درخواستشون جواب بدم. چون این پست رو به مادران عزیز اختصاص داده بودم.
ولی ایشالله در پست بعدی حتما این کارو می کنم.
خیلی دوستتون دارم... مواظب خودتون باشید...
قربون همتون...یا حق ... « عاطی»




لينك ثابت خط خطی شده در یکشنبه 1386/04/10ساعت 21:28 توسط .:. raha .:.


       ایمان

مادر و پدر به فرزند خود گفتند:" هر چه از خدا می خواهی بگو،او حتما جوابت را می دهد. "

این چیزی بود که آنها از یکی دو سالگی به او می گفتند و دختر چند ماه بعد هفت ساله می شد.

یک روز صبح دختر به آنها گفت:" من از خدا یک چیز خواستم. "

آنها پرسیدند:" چه چیزی؟ "

او لبخند زد و گفت:" من از خدا خواستم در روز تولدم برف ببارد. "

پدر و مادر با نگرانی به هم نگاه کردند.تولد دختر آنها در ماه مرداد بود و در تابستان برف نمی بارید.

دو هفته ی بعد باز دختر از روز تولدش حرف زد و گفت:" دلم می خواهد برایم جشن تولد بگیرید و همه ی دوستانم را دعوت کنم. "

حالا دیگر نوبت پدر و مادر بود که به خواهش فرزندشان جواب بدهند و تصمیم گرفتند برایش جشن مفصلی بگیرند.

روزها گذشت و بالاخره روز تولد دختر فرا رسید.آنها برای او جشن گرفتند و همه ی دوستانش را دعوت کردند.همه چیز خوب برگزار شد و به همه خوش گذشت و مهمانی تمام شد و دوستانش به خانه هایشان رفتند.دختر خیلی خوشحال بود.برف نیامد،ولی دختر اصلا غمگین به نظر نمی رسید.

پدر و مادر با تعجب از او پرسیدند:" عزیزم،از اینکه خداوند جوابت را نداد ناراحت نیستی؟ "

دختر گفت:" ولی او جواب من را داد،او گفت نه! "

و مادر و پدر با بهت و حیرت به هم نگاه کردند و به ایمان فرزندشان افتخار کردند.



شما دوستان عزیز:

چه گرمایی دارد این آتش عشق تو ، قلب مرا می سوزاند!
چه لذتی دارد سوختن در آتش عشق تو ، مرا عاشقتر میکند!
چه زیباست خاکستر شدن از گرمای عشق تو
و چه نورانی است شعله های آتش این قلب سرخ تو!

دوست عزیزم آقا
مهدی .
----------

مرا هر گه بهار آمد به خاطر یاد یار آید
به خاطر یاد یار آید مرا هر گه بهار آید
چو پیش خنده’ گل ابر آزاری کند زاری
مرا در سر هوای ناله های زارزار آید
( قسمتی از شعر یاد یار . استاد شهریار )

دوست عزیزم
برنای دل پیر .
----------

بدهکارم به دنيا روزهايي را که هشيارم
ازين بدتر به عزراييل چندين جان بدهکارم
بدهکارم به خنديدن تمام عمر تلخم را
به گريه روزهايي ر ا که از تلخي تلمبارم
بدهکارم به عصيان وام فرصتها که عمرم داد
و به بد باکداماني تلف گشتند بسيارم*
به دانشگاه چندين ساعت حاضر نبودن را
به نمره صفرهايي را که در برونده ام دارم
بدهکارم به دين چندين نماز وروزه و برهيز
به دينداري چه گفتارم چه کردارم چه بندارم
بدهکارم به چشمم ديدن خوبان عالم را
به گوشم قطع اصواتي که مي جويند آ زارم
تنم قرضه نفسهايم به جاي قسط هايي که
براي اين و آن يک عمر بايستي ببروارم
به دستانم به پاهايم به لب هايم به شش هايم...
بدهکارم بدهکارم بدهکارم بدهکارم.

دوست عزیزم آقای
فیاض .
----------

زاهد خلوت نشین چنین می اندیشد :
(( نزد من همیشه تک یعنی بسیار، همیشه یک در یک سر انجام میشود دو ! ))
من و من همواره با یکدیگر غرق گفت و گوایم ، اگر دوستی پا در میانی نکند ، این
را چگونه تاب می توان آِورد ؟
برای زاهد خلوت نشین دوست همیشه سوم کس است و سوم کس آن کمربند
نجاتی است که نمی گذارد گفت و گوی آن دو دیگر به ژرفنا فرو رود .
(( نیچه ))

دوست عزیزم
پریسا خانم.
----------

دستانت که زنجیر است به دستان- عاطفه ها
چشمانت که شبگیر است به چشمان- ذائقه ها
از چه می گریند ؟ از چه می گویند ؟

دوست عزیزم
رهگذر.



سلام دوستان.امیدوارم حال همتون خوب باشه.بابت نظرات قشنگتون ممنونم.در مورد امتحاناتمم باید بگم خوب بودن.شکر خدا خوب دادم.ممنون که به یاد من بودین.از دوست گلم امین جان هم بابت قالب قشنگی که برام گذاشتن تشکر می کنم.دستش درد نکنه.
منتظر نظرات قشنگتون هستم.
خیلی خیلی دوستتون دارم...
مواظب خودتون باشید...
قربون همتون...یا حق ...« عاطی»



لينك ثابت خط خطی شده در جمعه 1386/04/08ساعت 0:48 توسط .:. raha .:.