تبليغاتX
only 4 u

               

عشق و زمان...

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند. خوشبختي،پولداري،عشق،دانائي، صبر،غم، ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت:"هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد. زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت. اگر بمانيد غرق مي شويد".تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند. همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند.در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود. اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:"ثروتمندي عزيز به من كمك كن..." ثروتمندي گفت:"متاسفم ،قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست." عشق رو به غرور كرد و گفت:"مرا نجات مي دهي؟"
غرور پاسخ داد:"هرگز، تو خيسي و مرا خيس ميكني..."
عشق رو به غم كرد و گفت:"اي دوست عزيز مرا نجات بده..."
اما غم گفت:"متاسفم دوست خوبم،من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم.بلكه خودم احتياج به كمك دارم."
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند.ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست...از دور شهوت را ديد و به او گفت:"آيا به من كمك ميكني؟"

شهوت پاسخ داد:"البته كه نه!!!!! سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد." عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت:"خدايا مرا نجات بده ..." ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت.آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد،و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند.عشق برخواست.به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد. دانائي پاسخ سلامش را داد و گفت:من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم.شجاعت هم كه قايقش از من دور بود، نمي توانست براي نجات تو بيايد. تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي. عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم. ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟"
دانائي گفت:" او زمان بود ". عشق با تعجب گفت:" زمان ؟؟؟!!!"

 دانائي لبخندي زد وپاسخ داد:" بله،چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند..."


ارزش ها

روزی مردی هنگام کندن زمین خود به مجسمه ای زیبا رسید و آن را از زیر خاک در آورد.مرد آن را پیش یک کلکسیونر که عاشق چیزهای زیبا بود،برد و کلکسیونر مجسمه را به قیمت بالایی از مرد خرید.آنها از هم جدا شدند.
هنگامی که مرد با پولش به طرف خانه حرکت می کرد،با خود گفت:"چه قدر این پول به درد زندگی می خورد؟چطور یکی دلش می آید برای یک سنگ بی جان کنده شده که هزاران سال است زیر خروارها خاک خوابیده،این همه پول را از دست بدهد؟"
و کلکسیونر در همان زمان به مجسمه اش نگاه می کرد و با خود می گفت:"چقدر زیبا! چقدر زنده! این رویای یک روح است که به حقیقت پیوسته.چطور ممکن است کسی دلش بیاید چنین چیزی را با پول بی جان و بی ارزش عوض کند؟"



حرف های قشنگ شما دوستان:

يک نفر دلش شکسته بود...
توي ايستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود...
منتتظر،ولي دعاي او
دير کرده بود...
او خبر نداشت که دعاي کوچکش
توي چار راه آسمان...
پشت يک چراغ قرمز شلوغ
گير کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست...
روزها يکي يکي
از کنار او گذشت
*
روي هيچ چيز و هيچ جا...
از دعاي او اثر نبود
هيچ کس
از مسير رفت و آمد دعاي او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد...
پس دعاي من کجاست؟
او چرا نمي رسد؟
شايد اين دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پيش از آمدن براي او
دست دوستي تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد...
رفت و با صداي رفتنش
کوچه هاي خاکي زمين
جاده هاي کهکشان
سبز شد

نویسنده: دوست گلم
دادا ...
----------

فراموشي مي آيد
مثل همين پاييز با ابر هاي سهمگينش.
ديروز,برگ خشكي ديدم
كه نمي دانست از كدام درخت جدا شده!

بيا عبور كن از اين پل تماشايي
ببين چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال

ناگفته ميماند ولی معنای انسان
تاريخ را وقتی وقاحت مينويسد
دنيای ما درد است و اين دنيای بی درد
غم های کوچک را مصيبت مينويسد
بر شيشه های شب زده باران غربت
اندوه ما را بی نهايت مينويسد
در فصل زرد عشق،پاييز غزل هاست
دستم فقط از روی عادت مينويسد

-----
روزي
خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها ، نور خواهم ريخت
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب آوردم
سيب سرخ خورشيد

خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را ، گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ

نویسنده: دوست گلم
پریسا خانم...
----------

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد...

نویسنده: دوست عزیزم
احسان ...
----------

در هیاهو و زرق و برق سکه ها و اسکناسهای کاغذی بازار که نسل پوچ را یادآوری می کند چقدر سریع پیامبر امت خود را حتی فراموش نموده ایم و دل در گرو عشق مادی نهاده ایم.
امروز براستی رو شهادت رسول محبت حضرت محمد(ص) و سبط گرامی او کریم اهل بیت اما حسن (ع) است!! بازار معاملات که اینگونه تعریف نمی کند.

نویسنده: دوست عزیزم
احمد فیاض ...

----------
یک گل می تواند رویایی را زنده کند .
یک درخت می تواند سرآغاز یک جنگل باشد.
یک ترانه می تواند لحظه را به آتش بکشد .
یک پرنده می تواند منادی بهار باشد .
یک لبخند می تواند آغازبخش یک دوستی باشد .
یک کف زدن روحیه ای را افزایش می دهد.
یک ستاره می تواند راهنمای یک کشتی در دریا باشد.
یک کلمه می تواند یک هدف را شکل بدهد.
یک رای می تواند سرنوشت یک ملت را تغییر دهد .
یک پرتو کوچک خورشید اتاقی را روشن می کند .
یک شمع تاریکی را دور می کند .
یک خنده افسردگی را از بین می برد .
یک قدم باید برداشته شود تا سفری آغاز گردد.
یک کلمه باید گفته شود تا هر عبادتی شکل بگیرد.
یک امید باید وجود داشته باشد تا روحیه ما افزایش پیدا کند.
یک تماس می تواند علاقه شما را نشان دهد.
یک آوا می تواند با هوشنمدی بیان شود.
یک قلب می تواند دانای حقیقت باشد.
یک زندگی می تواند متفاوت باشد.
این به شما بستگی دارد.
هرگز فراموش نکنید که شما چقدر مهم هستید.

نویسنده:دوست گلم رهگذر ...



از نظرای قشنگتون واقعا ممنونم.سال نو رو به همتون تبریک میگم.امیدوارم همتون سلامت و موفق باشید.و به تمامی آرزوهاتون برسید.قربون همتون.
دوستتون دارم...یا حق«عاطی»




لينك ثابت خط خطی شده در سه شنبه 1385/12/29ساعت 20:7 توسط .:. raha .:.


قطاری که به مقصد خدا می رفت،در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت:"مقصد ما خداست.کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟"
قرن ها گذشت...اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن سوار نشدند.از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.در هر ایستگاه که قطار می ایستاد،کسی کم می شد.قطار می گذشت و سبک می شد،زیرا سبکی قانون راه خداست.قطاری که به مقصد خدا می رفت،به ایستگاه بهشت رسید.پیامبر گفت اینجا بهشت است.مسافران بهشتی پیاده شوند،اما اینجا ایستگاه آخر نیست.مسافرانی که پیاده شدند،بهشتی شدند.اما اندکی،باز هم ماندند.قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:"درود بر شما،راز من همین بود.آن که مرا می خواهد،در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد." و آن هنگام که قطار به آخر ایستگاه رسید،دیگر نه قطاری بود و نه مسافری... 


 رنج

 مردی از تحمل بار سنگین رنج و مرارت خود سرگردان بود.وی عادت داشت هر روز به درگاه هر روز به درگاه پروردگار دعا کند:"چرا من؟ همه شادمان به نظر می رسند، چرا فقط من در چنین عذاب الیمی هستم؟"یک روز به سبب درماندگی بسیار،وی به درگاه خدا دعا کرد:"پروردگارا،می توانی رنج های هر کس دیگری را به من بدهی،من برای پذیرش آن آماده ام.اما رنج مرا بردار،بیش از این دیگر تاب و تحملش را ندارم." آن شب وی خواب زیبایی دید،زیبا و افشا کننده.او آن شب در خواب دید که نور الهی در آسمان ظاهر شد و به وی و دیگران فرمود:"همگی رنج های خود را به معبد بیاورید." همه از رنجهای خود خسته بودند.در واقط جملگی یک زمانی دعا کرده بودند:"من برای پذیرفتن رنج ها هر کس دیگری آماده ام،اما رنج مرا از من دور کن.رنج من بس سترگ است،رنج من غیر قابل تحمل است." بنابراین هرکسی رنج هایش را در یک کیف جمع کرد،و همه به معبد رسیدند.تمامی آنها بسیار خوشحال به نظر می رسیدند که آن روز فرارسیده است و دعاهایشان مستجاب شده.آن مرد نیز رنج هایش را برداشتو به سوی معبد شتافت.
آنگاه خداوند فرمود:" کیف هایتان را کنار دیوار بگذارید." همه کیف هایشان را کنار دیوار گذاشتند و سپس خداوند فرمود:"حال می توانید انتخاب کنید.هر کسی می تواند هر کیفی را که می خواهد بردارد." و شگفت انگیزترین چیز این بود:این مردی که همیشه در حال دعا کردن بود،به سوی کیف خود شتافت و پیش از آنکه هر کس دیگری بتواند آن را برگزیند،کیف را برداشت.اما او نیز شگفت زده شد،چون دید دیگران نیز به سوی کیف های خود شتافتند،و همگی از انتخاب رنج های مجدد خود خوشحال بودند.برای نخستین بار هر کسی بدبختی ها و رنج های دیگران را دیده بود.کیف های آنها به همان بزرگی و یا شاید بزرگتر بودند.هر کسی با رنج های خود خو گرفته بود،حال با انتخاب رنج های دیگری،کسی چه می داند که  چگونه رنجی خواهد بود؟آنها حداقل از رنج خویش آگاه بودند و در این مدت برایشان قابل تحمل شده بود.چرا ناشناخته را بر گزینند؟
همگی خوشحال و شادمان به سوی خانه های خویش رفتند.هیچ چیز تغییر نکرده بود،آنها همان رنج ها را با خود داشتند،اما جملگی شاد بودند.مرد صبح که از خواب برخاست،به درگاه خداوند دعا نمود و گفت:"برای این رویا سپاسگزارم.دیگر هیچ در خواستی نخواهم داشت،هر آنچه شما به من داده ای،برای من بهترین بوده است."



سلام دوستای گلم.از نظرات زیباتون واقعا ممنونم..

بازم با حرفای قشنگ شما دوستان:

مردي كنار رود زانو زد، چه مردي
مردي شبيه دست خالي برنگردي

خورشيد، در راز نگاهش خواب مي رفت
در چشم هايش آبروي آب مي رفت

مردي كه يك دريا تنفر دارد از آب
انگار چشمانش دلي پر دارد از آب

هي آب ميديد و به دريا اخم مي كرد
تصوير دريا را نگاهش زخم مي كرد

هي آب مي ديد ، از نگاهش اشك مي ريخت
آرام دريـا را درون مشك مي ريخت

در خاطرش تا كودكان را فرض مي كرد
دست تمام موج ها را قرض مي كرد

چشم تمام آسمان ها ميخ آب است
اين لحظه اي حساس در تاريخ آب است

حالا جهان برگشته و ديدش به مشك است
حتی خدا هم چشم اميدش به مشك است

سوغاتي يك ايل را بر دوش مي برد
اين بار موسی نيل را بر دوش مي برد

اما چه سود اين دشت اسير بوف كور است
انگار چشم ساكنان كوفه كور است

آدم نماهايي كه ذاتا خوك بودند
از اول تاريخ هم مشكوك بودند

از نحسي تصويرشان فرياد و دادا
يك گوشه كز كردند تا روز مبادا

اصلاً نمي فهمند او ناموس درياست
افتادن دستان او كابوس درياست

بي دست شد خود را به هر راه و دري زد
با التماس از مشك مي خواهد نريزد

با تير بعدي آبروي مشك مي ريخت
آوارهاي مرد روي مشك مي ريخت

مردي كنار رود،جاري شد، چه مردي
مردي شبيه دست خالي بر نگردي
----------
باران مي بارد امشب. هوا براي پياده روي دلنشين است. در زير باران، خنکاي هوا به انسان آرامش مي دهد. آن زمان که فرشته ها گونه هايتان را لمس ميکنند و آمده اند تا دعاي شما را به عرش ببرند چه زيباتر مي شود وقتي براي تعجيل در فرج امام زمان(عج) دعا کنيم. پس دستانمان را بالا ببريم و از خداوند عاجزانه فرج آن منتقم را طلب کنيم. باشد که مستجاب شود. اللهم عجل لوليک الفرج. والعافيه و النصر. اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم...
از طرف:دوست گلم دادا ...
---

اما از خاطر عزیزان فراموش شدن
برای همه عذاب آور و ناخوشایند و شکننده غروره . . .

و باز من اگه انتخاب کردم یادت کنم
فقط برای یه ذره خوشحال کردن تو بود !!!
از طرف:دوست گلم برنای دل پیر ...
---

قسمتي از وصيت نامه ي کوروش بزرگ:
از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد...
از طرف:دوست عزیزم احسان ...
---

و حدس مي زنم شبي مرا جواب مي کني...
و قصر کوچک دل مرا خراب مي کني...
سر قرار عاشقي هميشه دير کرده اي...
ولي براي رفتنت عجب شتاب مي کني...
چه ساده در ازاي يک نگاه پاک و ماندني...
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب مي کني...
و کاش گفته بودي از همان نگاه اولت...
که بعد من دوباره دوست انتخاب مي کني...
از طرف:دوست عزیزم احمد...
---

ای دوست ای برادر ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گلها رابنویس
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روئیده ست
من در پناه پنجره ام
با افتاب رابطه دارم

از طرف:دوست گلم پریسا خانم...
---

در اين دنياي بي حاصل...
كه مردانش ز نامردي...
عصا از كور مي دزدند...
من از خوش باوري عمري...
محبت جستجو كردم
از طرف:دوست گلم
آرش .


از نظرات زیباتون ممنونم.
یا حق...«عاطی»
 



لينك ثابت خط خطی شده در چهارشنبه 1385/12/23ساعت 23:0 توسط .:. raha .:.


پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف گیاهان و درختان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت.در بازگشت،او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.اما با دیدن آنجا سر جایش خشک شد.تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند.او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سرسبز بود،کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است.درخت به او پاسخ داد:"من به درخت سیب نگاه کردم و با خودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه های زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس ناراحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم."
پادشاه به نزد درخت سیب رفت،اما او نیز خشک شده بود...پادشاه علت را پرسید و درخت سیب چنین پاسخ داد:"با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن،به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم."
از آنجایی که بوته ی گل سرخ نیز خشک شده بود،وقتی که علت آن پرسیده شد،او چنین پاسخ داد:"من حسرت در خت افرا را خوردم،چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم.پس از خودم ناامید شدم و آهی بلند کشیدم.همین که این فکر به ذهنم خطور کرد،شروع به خشک شدن کردم."
پادشاه در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.او از گل علت شادابی اش را جویا شد.گل چنین پاسخ داد:"ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم،چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم،و از لطافت و خوشبویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم،اما به محض اینکه این افکار به ذهنم خطور کرد،با خودم گفتم:"اگر پادشاه که اینقدر ثروتمند،قدرتمند و عاقل است،می خواست چیز دیگری جای من پرورش دهد حتما این کار را می کرد.بنابراین اگر او مرا پرورش داده است،حتما می خواست که من وجود داشته باشم.بنابراین از این لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم."



سلام دوستان گلم.امیدوارم حالتون خوب باشه و از خوندن این داستان لذت برده باشید...
دوستتون دارم...یا حق«عاطی»
--------------------

با شما دوستان:

براش بنويس دوستت دارم ، آخه ميدوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفهاشونو از ياد ميبرن ولي يه نوشته به اين سادگيها پاک شدني نيست ... گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس ..
نویسنده:دوست گلم آقا
سعید...
----------

چشم ها غرق تماشا ، که نيامد عباس...

نگران بر لب دريا ، که نيامد عباس...

اشک ها همسفر آه ، در آن لحظه ي تلخ...

خسته از ديدن صحرا که ، نيامد عباس...

کودکان منتظر او که مگر بر گردد...

آه از اين شوق تماشا ، که نيامد عباس؟!...

بانگي از دور که در حنجره زخمي دارد...

مي کند فاش سخن را : که نيامد عباس...

کودکي از دل خيمه ، به پدر مي گويد :

تو نديديش ؟ بگو ، يا که نيامد عباس!...

***
بايد امشب بروم .
بايد امشب چمداني را
كه باندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد ، بردارم
و به سمتي بروم .
كه درختان حماسي پيداست .
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند .
يك نفر باز صدا زد : سهراب ؟
كفش هايم كو ؟

***
آنگاه که.......... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني؛ به خاطر بياور که ............... زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!!!

نویسنده:دوست گلم
دادا جون...

----------
زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگه عشق نيست چرا عاشقيم...
نویسنده:دوست عزیزم
غزال خانم...

----------
عشق نمي پرسدکه تو کي هستي فقط ميگه که تو مال مني، عشق نمي پرسد اهل کجايي فقط
ميگه که تو قلب من زندگي ميکني، عشق نميپرسد که چکار ميکني فقط ميگه که باعث ميشي
قلب من به ضربان بيفته، غشق نمي پرسد که چرا دور هستي فقط ميگه که هميشه با مني،
عشق نميپرسد دوستم داري فقط ميگه که دوستت دارم...
نویسنده:دوست گلم آقا
احسان ...

----------
گفتم سلام گفتي برو قلبم واست جا نداره...

گفتم تو رو خدا نرو گفتي که فايده نداره...

فکر نمي کردم که تو هم مثل غريبه ها بشي...

دل تو هم سنگي بشه.. يه روز ازم جدا بشي...

پا رو دلم گذاشتي فکر کردي که کي هستي...

تو دل ما زياده........ عاشق راستي راستي...

کي گفته که اگه بري پنجره مون بسته ميشه...

دلم تو سينه ميميره... يه مرغ پر بسته ميشه...

اينجوري هام نيست بخدا بهت نميگم که بمون...

فقط اينو يادت باشه... که من بودم يه مهربون...

حالا اينو خوب مي دونم تو خيلي بي وفا بودي...

قلب تو با اون يکي بود تو هم واسش خدا بودي...
نویسنده:دوست گلم
جواد
 آقا...

----------
اي معلم دشت سرخ عاطفه
با تو مي شد غنچه ها را ناز كرد
با تو مي شد.............
نویسنده: دوست عزیزم
بهار عشق(چکاوک)
 ...

----------
نشود فاش کسی آ،چه میان منو توست...
تا اشارات نظر نامه رسان منو توست...
گوش کن با زبان خاموش سخن می گویم...
پاسخم گو به نگاهی که زبان منو توست...
نویسنده: دوست مهربونم
برنای دل پیر 
...

----------
مثل غروب ، بک غروب دلگیر یک غروب نفسگیر دلم گرفته است ...
دلم از همه چیز و از همه کس گرفته است.....
مثل دیوانه ها ، مثل یک دیوانه تنها و بی کس درد دل های دلم را با دلم در میان میگذارم....
دلی که خود پر از درد است ، دلی که درون آن پوچ و خالی هست می شوند دردهایش را.....
درد هایش را می شنود تا شاید دوایی را برای آن بیابد....
دلم گرفته است مثل لحظه پر پر شدن شاخه ای از یک گل سرخ....
مثل لحظه رفتن مهتاب در پشت ابرهای سیاه دلم گرفته است ....
احساس تنهایی در من بیشتر شده است و تنهایی جای خالی دلم را با حضورش پر کرده است....
دستانم را با دستان سردش گرفته است ، و مرا در آغوش بی مهر خود برده است....
لحظه ای که دلتنگ می شوم دلم میگیرد وآن لحظه که دلم میگیرد احساس تنهایی میکنم....
کاش دلتنگ نمی شدم و ای کاش احساس تنهایی نمیکردم....
نویسنده: دوست مهربونم آقا
مهدی 
...

----------
مال من ، فقط مال من است

حاضر به تقسیم آن با هیچ کس نیستم

گنجشک‌ها با هم دعوا می‌کنند.

***
کافی است

کوری دستت را بگیرد

روزهای مانده‌ات را حدس می‌زند.

***
کسی فریاد کشید

همه جا تاریک است

و در درون سرش، به در و دیوار

می‌خورد.

***
بر غبار

غبار میفزا

کفش‌هایت را بیرون اتاق درآر.

***
سهل است مردن

بیشتر دوست دارم

مثل درخت پیر شوم.

***
زمان را کول می‌کنم

تا بهتر

راه بروم.

-----
آغوش, واژه، تهی می شود
وقتی عشق می ميرد،

وقتی
دامان, بهار را
آتش می گيرد،

وقتی آغوش, تو تهی می شود
از محبت

وقتی آب می شکند
و دستان, تو خُشک می شوند
چون آه،

وقتی آن ....
آوخ آن.

نویسنده:دوست مهربونم
پریسا 
خانم...

----------
خدايا : مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان. اضطراب هاي بزرگ, غمهاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن. لذت را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز.
خدايا : انديشه و احساس مرا در سطحي پائين مياور كه زرنگي هاي حقير و پستي هاي نكبت بار و پليد “ شبه آدم هاي اندك” را متوجه شوم, چه, دوست تر ميدارم بزرگواري گول خور باشم تا, همچون اينان كوچكواري گول زن.
نویسنده دوست گلم
رهگذر...

----------
زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق
زندگي يعني لطافت گم شدن در نرمي عشق...
نویسنده دوست گلم
آرش 
خان...



بابا گل کاشتین...فکر نمیکردم اینقدر زیاد باشه...
ممنونم...
یا حق...«عاطی»




لينك ثابت خط خطی شده در پنجشنبه 1385/12/03ساعت 19:28 توسط .:. raha .:.