تبليغاتX
only 4 u

در زمان های گذشته،پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند،خودش را در جایی مخفی کرد.بعضی از بارزگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد،حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است...با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود،نزدیک سنگ شد.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و آن را کناری قرار داد.ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود،کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.


سلام دوستان از اینکه منو فراموش نکردید ممنونم.امیدوارم هرجا هستید شاد و سرحال باشید...
یا حق...«عاطی»

------------------------
با شما دوستان:

چشمانت را براي زندگي مي خواهم... اسمت را براي دلخوشي مي خوانم... دلت را براي عاشقي مي خواهم... صدايت را براي شادابي مي شنوم... دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي
خواهم... عطرت را براي مستي مي بويم... خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي
پرستش...
نویسنده:برادر گلم آقا
احسان...
------
اگر با چشم دل بر آسمان قلبت همچون آسمان نينوا بنگري خواهي ديد آبي نيست.
تيره و تار چون ابر بهاري كه عقده ي گريستن بر هجرت 72 عاشق راستين دارد كه حسين و عباس و خاندان بني هاشم گل سرسبد عاشقي هستند.
نویسنده:دوست عزیزم
احمد آقا...
------
كاش مي شد كه بگويم در دلم چيست خدايا
باز هم اين ره بيهوده به ره كيست خدايا
من به بي چارگي خود و لطف تو ايمان دارم
آه خدايا اين چه بلايي است...؟!
نه بهتر نتوان گفت
خدايا اين چه خطايي است
كه در اين چند ده عمر
كسي از عشق مرا نظري چند نكرد
وبه من خوب نظر كن و بگو
راست مي گويند كه من ديوانه و مجنون سرابم
قسمم راست نبود
نگهم صاف نبود
حرف من پاك نبود
اما ....
عشق من راست بود خدايا
عشق من صاف بود خدايا
عشق من پاك بود خدايا
پس چيست اين همه آشفتگيم...؟!
دل شكستم باز خدايا..؟!
ره به رهي باز بستم خدايا...؟!
گره بر گرهي سخت بستم خدايا...؟!
من چه كردم كه اين چنين عذابم مي دهي بارلاها...؟!
نویسنده:دوست گلم
دادا جان...
------
کاش می دانستید زندگی با همه ی وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست .
*
*
*
زندگی حس جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است .
از تماشاگر آغاز حیات
تا به جایی که خدا میداند

نویسنده:دوست خوب و مهربونم پریسا خانم...




لينك ثابت خط خطی شده در جمعه 1385/11/13ساعت 1:51 توسط .:. raha .:.


فرا رسیدن ایام محرم و شهادت جانسوز امام حسین (ع) و یاران باوفایشان را به همه  شیعیان تسلیت عرض می نمایم....
---------

پژواک

یک روز پسر کوچکی از دست مادرش عصبانی شد و فریاد زد:" ازت متنفرم! ازت متنفرم! . چون از عواقب این حرف خود ترسید،سریع از خانه بیرون دوید و به پایین دره ای رفت و باز فریاد زد:ازت متنفرم! ازت متنفرم!
ناگهان پژواک صدای او بازگشت:" ازت متنفرم! ازت متنفرم! "
این اولین باری بود که پسر کوچک صدای یک پژواک را می شنید.او ترسید،سراسیمه خانه برگشت و پرید بغل مادرش و گفت:"پسر بدی آن بیرون است و فریاد می زند: ازت متنفرم! ازت متنفرم!
مادر او را در آغوش کشید و فهمید ماجرا چیست و به پسرش گفت برو بیرون و فریاد بزن:دوستت دارم! دوستت دارم! و ببین آن پسر چه خواهد گفت...پسر کوچک به پایین دره رفت و فریاد زد:دوستت دارم! دوستت دارم! و صدای پژواک او،همان را گفت.پسر آن روز یاد گرفت که زندگی ما مانند پژواک است.هرچه بدهیم پس می گیریم.

*****************

سلام دوستان گلم.امیدوارم هر جا هستید شاد و سلامت و موفق باشید....
شما دوستان:

يک نفر
آنطرف پنجره بسته
تو را مي خواند
و نسيم
لاي اين پرده آويخته را مي کاود
تا تو را در يابد
نور خورشيد که از منزل پر مهر خدا آمده است
لب درگاه تو
در يک قدمي مي ماند
قلب اين پنجره از دست غم پرده
به تنگ آمده است
پرده را برداريم
دل اين پنجره را باز کنيم
تا که آن نور سپيد
به سلامي آرام
لب اين قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند
گوش کن
يک نفر در تو
تو را مي خواند
و خدايت آرام
در دل تنگ تو
آهسته تو را مي کاود
نویسنده:دوست گلم پریسا خانم...
------------------------
تو كه رفتي من مانند ساحلي بودم كه در كنار درياي پر از عشق منتظر امواج محبت تو بودم!وقتي تو رفتي ، نام سفر برايم يك كاووس وحشتناك شد و ديگر از هر چه سفر بود نفرت داشتم!تو كه رفتي قلمم بر روي كاغذ خيسم تنها از دوري و از رفتن تو مينوشت!تو كه رفتي عاشقي برايم پر درد تر و غمگين تر از گذشته شد !
وقتي تو رفتي هر زمان كه پرستوها بر فراز آسمان دلم پرواز ميكردند به آنها مي گفتم سلام عاشقانه مرا به تو برسانند و روزي تو را همراه با خود بياورند!
نویسنده: دوست عزیزم آقا مهدی ...
------------------------
داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند

نویسنده:آقا احسان گل...




لينك ثابت خط خطی شده در جمعه 1385/11/06ساعت 0:18 توسط .:. raha .:.