تبليغاتX
only 4 u

یک روز عقابی گرسنه بالای یک مرغزاری که گوسفندی با بره اش در آن در حال چرا بودند،پرواز می کرد.همان که پایین آمد تا شکار خود را صید کند،عقابی دیگر از راه رسید و با همان نیت به سمت گوسفند و بره حمله ور شد.آنگاه دو عقاب بر سر شکارشان به جان هم افتادند و و جنگیدند.سر و صدای آنها همه جا را پر کرد.
گوسفند به بالا نگاه کرد و متعجب شد.گوسفند به بره اش گفت:" نگاه کن عزیزم! آن دو پرنده ی عاقل با هم در حال دعوا هستند.مگر آسمان آنقدر بزگ نیست که هر دویشان بتوانند در آن با آرامش پرواز کنند؟ کوچولوی من برایشان دعا کن تا خداوند صلح و آرامش را میان دو برادر بالدار تو به وجود بیاورد."
و بره از ته دل برای آن دو دعا کرد.

--------
سلام به تمامی دوستای عزیزم.با نظراتتون این وبلاگ رو گل بارون کردین.ممنون...
امیدوارم همیشه سلامت باشید...یا حق«عاطی»




لينك ثابت خط خطی شده در دوشنبه 1385/10/25ساعت 18:56 توسط .:. raha .:.


موش از شکاف دیوار به بیرون نگاه کرد.مرد روستایی و زنش را دید که مشغول باز کردن یک جعبه بودند.موش با خود اندیشید:"یعنی چه غذایی توی آن جعبه است؟" اما با دیدن تله موشی که از جعبه در آوردند،قالب تهی کرد.او خود را سراسیمه به حیاط مزرعه رساند تا خبر ناراحت کننده را به حیوانات دیگر بدهد.«یک تله موش در خانه است! یک تله موش در خانه است!» مرغ قدقدکنان گفت:"آقای موش،این مسئله فقط به شما مربوط می شود و به من هیچ ربطی ندارد.من که اصلا نگران چیزی نیستم."

موش رو به گوسفند کرد و گفتگوسفند گفت:"من واقعا متاسفم آقای موش.اما کاری از دست من بر نمی آید.فقط برایت دعا می کنم،حتما برایت خیلی دعا می کنم.»

موش رو به گاو گفت:«یک تله موش در خانه است! یک تله موش در خانه است!». گاو گفت:"وای آقای موش من واقعا برایت متاسفم،اما این مسئله به من مربوط نمی شود."

موش سرش را پایین انداخت و با ناامیدی به خانه رفت تا با تله موش به تنهایی روبرو شود.

همان شب صدایی در خانه پیچید.انگار تله موش شکار خود را صید کرده بود.زن روستایی خود را با عجله به آنجا رساند تا ببیند چه چیزی در تله موش به دام افتاده است.اما چون همه جا تاریک بود ،او متوجه نشد یک مار سمی در تله افتاده است،و تا به تله موش نزدیک شد،مار زن را نیش زد.مرد روستایی زن را پیش دکتر برد و وقتی برگشتند،زن تب شدیدی داشت.

مرد برای مداوای همسر خود تصمیم گرفت سوپ مرغ بپزد،بنابراین سر مرغ را برید و از او یک سوپ خوشمزه برای زن درست کرد.اما زن خوب نشد و از آنجایی که دوستان و آشنایان مرتب به او سر می زدند،مرد برای پذیرایی آنها مجبور شد گوسفند را بکشد و با گوشتش از مهمانان خود پذیرایی کند.زن روستایی خوب نشد و جان خود را از دست داد و افراد زیادی برای تشییع جنازه او جمع شدند و مرد برای مراسم تدفین و تهیه ی شام،گاو را کشت تا برای همسرش مراسم باشکوهی برگزار کند و تمام این مدت موش از شکاف دیوار نگاه می کرد و غصه می خورد.
------------
شما دوستان:

قدم نزن دوباره تو شباي بي خيال من
بازي عشق تو گرفت تمام شور و حال من
پشت نقاب روزگار خاطره مونده تو غبار
از من و تو كه ما شديم چيزي نمونده يادگار
شكر خدا كه زندگي خالي شد از حضور تو
بيشتر از اين دلم نشد بازيچه غرور تو
بهانه ها ترانه ها تمام عاشقانه ها
تمام من تمام تو تمامي شبانه ها
مثل يه برگ كهنه شد تو دفتر گذشتمون
خطاي خيس دفترو جز من و تو كسي نخوند

نویسنده: جناب دادا عزیز.
-----

افسوس که عشق جاودانه نیست.عشق گل سرخیست که طاقت طوفان را ندارد. عشق یک خاطره سبز است که از آمدن پاییز میترسد...
نویسنده: جناب آقای احسان
-----

آرزوي پرواز را دارم ، پرواز از اين سرزمين بي محبت ، ميخواهم سفر كنم ، سفر به سوي سرزمين خوشبختي ها و كاش همسفري بود و آن همسفر من تو بودي!
آروزي شنيدن صداي نفسهايت را دارم ، كاش فاصله اي نبود و كاش ما در كنار هم بوديم تا صداي نفسهاي گرمت را احساس كنم ، كاش مرزي نبود بين ما و اي كاش اگر هم مرزي بود آن مرز تو بودي!
آرزوي آغوش گرمي را دارم كه مرا در آغوش خود بگيرد و در آغوشش با من با صداي آهسته درد دل كند و اي كاش آن آغوش ، آغوش گرم تو بود!
نویسنده: دوست عزیزم مهدی  جان...




لينك ثابت خط خطی شده در دوشنبه 1385/10/25ساعت 18:53 توسط .:. raha .:.


تو هموني كه تويه موج بلا
واسه تو دستامو قايق ميكنم
اگه موج ها تورو از من بگيرن
قطره قطره اب ميشم دق ميكنم.

نویسنده:دوست گلم پریسا خانم...
--------------------------------------------

سخن ها خفته در چشمم...نگاهم صد زبان دارد...چرا ای بی وفا طرز نگاهم را نمی فهمی؟؟؟..

ماهي به آب گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم... آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني...

من غروب عشق خود را در نگاهت ديدم... من بناي آرزوها را زهم پاشيدم... آنچه من بايد بفهمم اين زمان فهميدم... در دل خود من به عشق پوچ تو خنديدم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام دوستان.فکر کنم تا یه چند روزی نتونم وبلاگ رو آپدیت کنم...ولی امیدوارم شما با نظراتتون آپش کنید...یا حق(عاطی)




لينك ثابت خط خطی شده در پنجشنبه 1385/10/21ساعت 14:34 توسط .:. raha .:.


خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش.مائيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم هر پسين.آن روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
----
در انتهاي هر سفر
در آيينه
دارو ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زمين
پاپوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل!در آخرين سفر در آئينه به جز دو بيكرانه كران به جز زمين و آسمان چيزي نمانده است.گم گشته ام كجا؟! نديده اي مرا؟

نویسنده:دوست گلم پریسا خانم....

-------------------------------------------------------------------------------

اگه كسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زودگذرند. پس براش آسمون باش كه هميشه بالاي سرش باشي...
----
پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست ..... هر وقت با تیکه های شکسته ی دل یک نفر یک پازل دل جدید براش ساختی هنر کردی....
----
نگاه مرا باور كن دستان مرا باور كن احساس مرا باور كن قلب مرا باور كن حرف مرا باور كن آري ... اضطراب در نگاه من از شور عشق توست لرزش دستانم از انتظار ديدار توست احساس گرمم از حرارت نگاه توست تپش قلبم از به ياد آوردن خاطرات توست ... و حرف من اين است : " آري... هنوز هم دوستت دارم..."




لينك ثابت خط خطی شده در سه شنبه 1385/10/19ساعت 13:28 توسط .:. raha .:.


روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر...




لينك ثابت خط خطی شده در شنبه 1385/10/16ساعت 19:19 توسط .:. raha .:.


بعدها

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها،دیروزها!

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوبی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

میخزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور نمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهند

بعد من،با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند بجای

تارموئی،نقش دستی،شانه ای

میرهم از خویش و می مانم ز خویش

هرچه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک!

بی تو!دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

فروغ فرخزاد




لينك ثابت خط خطی شده در شنبه 1385/10/16ساعت 19:14 توسط .:. raha .:.


سکوت رو بشکن...صدايم شو...فرياد بکش...تا اوج پرواز کن...
به بالا که رسيدی باز سکوت کن...
گوش کن...
گوش کن تا بشنوی چند نفر صدايم شده اند و دارند فرياد می زنند...
خجالت نکش بيا پائين...
اين رسم روزگاره...


گندم زار ....
پاييز ...
فصل برداشت ...
کلاغ ...
مترسک ...
.....
فرداي برداشت گندم....
مترسک خودش را کشت ....
او تازه کلاغ ها رو فهميده بود ...
-------------
ارزوهايت را يادداشت کن.
خداوند انها را فراموش نمي کند.
اما تو از خاطرت مي رود انچه امروز داري...خواسته ديروزت بوده است...
------------
نوشته شده توسط دوست گلم  پریسا خانم.




لينك ثابت خط خطی شده در شنبه 1385/10/16ساعت 19:9 توسط .:. raha .:.